تبليغاتX
عشق شیشه ای

عشق شیشه ای

تو اولین ترانه پرواز بودی!چه با شکوه بود آمدنت چه بی دوام بود ماندگاریت وچه بیاد ماندنی بود رفتنت

مطمئن باش و برو...

ضربه ات کاری بود...

دل من سخت شکست...

و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی...

 به من و عشقی پاک...

 که پر از یاد تو بود...

و خیالم میگفت:تا ابد مال تو بود...

تو برو...

 برو تا راحت تر فکرهای دل خود را سر هم بند زنم...

 مطمئن باش و برو...

 

       ضربه ات کاری بود...

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت توسط نیلوفر| |
 

نام تو را آورده ام دارم عبادت می کنم

گرد نگاهت گشته ام دارم زیارت می کنم

دستت به دست دیگری از این گذشته کار من

اما نمی دانم چرا دارم حسادت می کنم

گفتی دلم را بعد از این دست کس دیگر دهم

شابد تو با خود گفته ای دارم اطاعت می کنم

من عاشق چشم توام تو مبتلای دیگری

دارم به تقدیر خودم چندیست عادت می کنم

گفتی محبت کن برو باشد خداحافظ ولی

رفتم که تو باور کنی دارم محبت می کنم

 

یا حق...

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت توسط نیلوفر| |
               

 

خداحافظ به یک باره ، که حرف موندن حرف تکراره

خداحافظ که این گریه ، برای آخرین باره

خداحافظ که باز این بار ، دوباره وقتشه انگار

بباری ابر چشمات و ، جدایی رو کنی انکار

نخواستم عشق اینجوری ، نگفتم حتی مجبوری

تو این شب گریه آخر ، هنوزم تو ازم دوری

نخواستم بی خبر باشی ، برم یک دفعه تنها شی

به جرم منتظر بودن ، میون جمع تو رسوا شی

خداحافظ از این قصه ، که من دل کندم از غصه

هنوز از آخر قصه ، کسی حرفی نمی پرسه

خداحافظ

 

نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت توسط نیلوفر| |
اگر حالا تنها دلیل بودنم .که مشتی خاطره از توست را نداشتم شاید ...

من هم می توانستم بی تفاوت دستهایم را به نشانه خداحافظی بالا ببرم

و همه چیز را به فراموشی بسپارم ...

اما نگاهت بهانه ای شد برای یک عمر انتظار کشیدن ... !!

من به هوای عشق توست که نفس می کشم ...

بگذار دمی در هوایت نفس تازه کنم ...
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت توسط نیلوفر| |
 

 

صدایی از تو نمی شنوم...

انگار که فرسنگها با من فاصله داری.صدایت را در گوشم نجوا کن که مرهم

دل تنهایم است. به چشمانم بنگر تا غم ندیدنت را در نگاهم نظاره کنی.

در آسمان شیشه ای قلبم مرا ببین و به کوچکی دلم بیندیش ...

و در جاده زندگی مرا تنها نگذار که جز آرزوی با تو بودن هیچ نخواهم...

نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت توسط نیلوفر| |
دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت توسط نیلوفر| |

چگونه فراموشت کنم که سالها در خیالم سایه ات

 را می دیدم و طپش قلبت را حس می کردم و به جست وجوی

یافتنت به درگاه پروردگارم دعا می کردم که خدایا پس

کی او را خواهم یافت.

 چگونه فراموشت کنم که همزمان با تولدت

 در قلبم همه فراموش شدند

نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت توسط نیلوفر| |

آی خدا...

 

آی خدا خوش به حالت که دل نداری...

 

آی خدا خوش به حالت که غم وغصه نداری...

 

آی خدا خوش به حالت که مزه ی درد کشیدنو نچشیدی...

 

آی خدا خوش به حالت که هر چی می خوای٬داری...

 

آی خدا٬خوش به حالت که خدایی...

 

...

 

خدا٬دلم خیلی گرفته٬خیلی...

 

می فهمی معنی دل گرفتن چیه؟

 

می فهمی معنی...

 

چند روز دیگه بیشتر تا عید نمونده.. همه شادن و خوشحال..

 

 اما عید واسه من شده مثل یه کابوس..  

 

نمی دونم چی بگم...

 

خیلی وقت بود که تو وبلاگم هیچی ننوشته بودم...

 

خیلی وقت بود که حرفامو واسه خودم نگه میداشتم..

 

اما امشب دیگه...

 

پارسال عیدو به خیلی ها تبریک گفتم٬اما...

 

اما امسال نمیدونم عیدو به کیا تبریک بگم...

 

فقط  میخوام بگم٬

 

عید همه ی اونایی که تنهان مبارک...

 

بازم خیلی حرفامو تو دلم٬تک و تنها نگه می دارم و...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت توسط نیلوفر| |
 

از شمال به رویای تو می رسم.به تصویری مبهم از دو سیاهی درشت در چشمانت.

از جنوب به کفشهایم که جز نشانی خانه ات چیزی در حافظه ندارد..

خورشید تو اما از مشرق من طالع می شود ...

و در مغربم اما دیواری است که از بلندای آن هیچگاه نخواهی گذشت...

هر آنچه از جغرافیا می دانستم همین بود !!!

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت توسط نیلوفر| |
 

می ترسم.... ار بی تو بودن می ترسم.از اینکه چشم باز کنم و تو در کنارم نباشی.از این بیداری

میترسم.

از اینکه دستانم ترا نداشته باشند.از این گمراهی می ترسم.

از اینکه برایت بی معنا شوم .از این تنهایی می ترسم.

از نبودنت از این همه ترس می ترسم...

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت توسط نیلوفر| |
 

الف.میم.یاء.دال.

چهار حرفی که می توانند آغازی دوباره باشند.سرنوشتی را از نو رقم بزنند یا حتی نجات

بخش یک زندگی از دست رفته شوند.و چه زیبا واژه ای می سازند این حروف به ظاهر پوچ.

واژه ای که می تواند پرونده ی یک گل نو شکفته باشد.گل امید.گلی که در باغ هر دلی نمی روید.

بارانی می خواهد از عشق و وفا و نورانیتی از مهر.اگر باغبان توانایی هستی باغی پر از غنچه های

نوشکفته ی امید .هزار بار تقدیم تو باد.

نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت توسط نیلوفر| |
وقتی به چهره ی تو نگاه می کنم . خود را می بینم که آواره ی بی تو ماندن شده ام.

خود را می بینم که دعا می کنم تا رخسارت را از من پنهان نکنی.اما افسوس و صد

افسوس که تو مرا می رانی و به من درد و گریه را هدیه می دهی.

و من باززززززززززز تنها می مانم.

ای عشقه من ...

از من فراری نباش.من به جز عشق و با تو بودن چیزه دیگر نمی خواهم.

کناره تو بودن برایم مانند این است که پشتم کوهی بزرگ ایستاده است.

کوه را خراب نکن زیرا من تنها می مانم.

 

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت توسط نیلوفر| |
 

امروز در پس آرزوهای گمشده ام دوباره تو را یافتم.

همانگونه مغرور و سرکش و این بار هم فکرم را

به تازیانه ی غرورت رنجاندی.

نمی دانم شاید آن روز که صفحه ی آرزوهای دست نیافتنی ام

را بستم فکر می کردم دیگر هیچ وقت به سراغت نخواهم آمد.

اما این دل تنهای من باز اشتباه کرد

و باز مسیر طولانی فراموشی را میانبر زد...

نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت توسط نیلوفر| |
 

بی تو .امروز و فردایم یکی است و زمان برایم راکد می ماند .

ذهنم پر می شود از سکون و زندگی ام روی دور تکرار دلتنگی و انتظار می چرخد و می چرخد . . .

انگار بی تو همه لحظه های خوب برایم عمر حباب دارند .

دست نیافتنی ترین آرزویم !!

من بی تو تا دنیاست فردایی ندارم . . . !!!

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت توسط نیلوفر| |
 

بین ما فاصله ای نیست به جز فراموشی.

تو را به یاد خواهم آورد. تو را به یاد خواهم داشت . تو را هر شب در رویاهایم تکرار خواهم کرد

و هر روز صبح که برمی خیزم گوشه ی لبم خنده است .

بین من و تو رازهای نگفته ایست که هرگز به کلام نخواهم آورد .

برایت "" دوستت دارم "" را کجا بنویسم که ماندگار باشد؟؟؟ 

نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت توسط نیلوفر| |
در این روزهای غم انگیز.پاییز چه زیبا با نگاه نافذش برگریزان احساس را بر چهره ی گرم تابستان

نقاشی می کند و تو چه زیبا ترانه می شوی میان قطرات باران و بر وجود من می باری..

دستان گرمت سایبان همه ی سردی هاست.

                                                     بمان تا ابد

                                در بهار و تابستان و پاییز ... فقط تو بمان.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت توسط نیلوفر| |
 

امشب مثل عاشقی دیوانه

در کوچه های شعر به دنبال غزلی می گردم

غزلی که بتواند چشمان تو را توصیف کند

آخر من خود نمی دانم چشمانت را به چه چیز تشبیه کنم

با ستارگان نظیر نیست آخر جلا و درخشش آن از ستارگان افزونترند

با الماس همسنگ نیست زیرا از الماس هم لطیف تر است

ای ماه تو بگو تو که می دانی با چشمانش همتراز نیستی

تو هم توانای توصیف این دو گوهر فروزان را نداری ؟

ای خدا تو بگو امشب برایم

آیا چشمانش نور توست !!!

نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت توسط نیلوفر| |

دلم تنگه واسه روزای کودکی روزای روشن

روزای بی غمی روزای دوست داشتنهای واقعی

خدایا ای کاش در همان دوران کودکی میماندم ویا میمردم

دلم تنگه برای گریه کردن

برای خندیدن....برای لج کردن بچگانه .... برای دوستان ... 

برای سایه درختان درتابستانهای کودکی....

برای خودم ....برای همه ....!!!!!!!!!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت توسط نیلوفر| |

دلم میخواست اونقدر بهت نزدیک بودم که هر وقت دلم گرفت سرمو رو شونه هات بزارم و یه دل سیر گریه کنم. آخه شونه های تو مطمن ترین تکیه گاه واسه این دل عاشقه...

دلم میخواست اونقدر بهت نزدیک بودم که هر وقت دوست داشتم میومدم بغلت ومی بوسیدمت...

دلم میخواست اونقدر بهت نزدیک بودم که هر وقت احساس ترس کردم بیام و تو منو تو آغوشت بگیری آخه آغوش تو آرامش بخش ترینه واسه منه بیقرار...

دلم میخواست اونقدر بهت نزدیک بودم که اگه به مشکلی برخوردم تو کمکم کنی آخه من بجز تو، بجز تو کسی رو ندارم که دلش برام شور بزنه...

اگه نزدیکم بودی اون وقت توبغلم فشارت میدادم اونقدرکه با تک تک سلولهای بدنم عجین بشی...

آرزوی من اینه میدونم چیز زیادی از خدا خواستم ولی چیکار کنم دل دیگه کاریش نمیشه کرد...

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت توسط نیلوفر| |

در ناکجای نبودن گم شده ام

                                حضور پیدا نمی کنم٬ مگر تو

صدایم کنی

این آخرین کلام من است

                                سکوت!!

توهم : رمز پایداری است

                             عشق را باور نکن

که مرز جنون و ویرانی است

                             ما با هم به جنون رسیده ایم !

اینک توهم است بین ما

                 اینک این منم در آخر صدای تو

                         اینک این تویی در کلام من ....

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت توسط نیلوفر| |

بهشت و جهنم

بهشت توئی

مگر بهشت کجاست؟

بهشت نقطه ی اوج زیباییهاست

و تو...

یاد آور عطر بهشتی

یادت می آید؟

با خط خودت نوشتی

که دوستم داری

و من...

از هرم نفسهایت

داغ شدم

به تنهایی تک درختی

در باغ شدم!

و تو...

حرارتم آبت کرد

خسته بودی؟!...آغوش گرمم خوابت کرد

و من...

از دوریت در جهنمی سوزانم

بهشت من ، سالها درنگ کن

بدون تو لحظه ای نمی مانم

 

               Free Coun                 ter

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت توسط نیلوفر| |
 

امشب به وسعت تمامی شبهایی که تو را نداشتم.....

دلم به حال تنهایی خود سوخت.....

در کنار پنجره ام رویای دوست داشتنت را......

 به دست اشکهایم می سپارم .....

تا همچون تو در خاطراتم مدفون شوند......

میخواهم تنهایی ام را به آغوش گرمی بفروشم.....

 نه به آن مفتی که تو خریدی ......

                       به بهای سالهای باقی مانده از آینده ام!!!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت توسط نیلوفر| |

قلبم را پس میگیرم و کوچ می کنم...می خواهم به جایی بروم که نگاهی روی سایه ام سنگینی نکند!

و یادی ذره ای دلخوشم نکند...

به تکه ای از آسمان برای سقف تنهایی ام راضی ام . ولی ...

می دانم تا ابد یک مسافر خواهم ماند .

 

                                                                   یا حق...

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت توسط نیلوفر| |
3 سال گذشت ...

به روایت زندگی 3 سال که دارم توی این وبلاگ می نویسم و از این بابت خیلی خوشحالم ...

خیلی وقت ها خیلی چیزا بوده که دلم می خواسته اینجا بنویسم ولی می دونستم که نمی شه ! یا می نوشتم و پاک می کردم یا تو دلم نگه می داشتم و کلا از نگارشش منصرف می شدم ...

هر دفعه می نوشتم و به شوق دیدن نظرات و هم دردی های شما وبلاگم رو باز می کردم ... فکر نمی کنم هیچ چیزی برای یه ولاگ نویس دلگرم کننده تر از نظرات دوستانش باشه ...

و اما من 3سال که با شما هستم و هر روز داره به دوستام اضافه می شه و نمی دونم اگه اینجا رو نداشتم بعضی وقت ها باید چیکار می کردم ...

خوشحالم ... خیلی خوشحالم که بین شما هستم و با یه دنیای متفاوت آشنا شدم و تمام این خوشحالی ها رو مدیون وبلاگ عزیزم هستم ...

تولدش مبارک ...

                                                  

نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت توسط نیلوفر| |

قطره های شبنم، بهار را بر گلبرگ ها شکوفا کرده اند ؛ انگار مروارید هایی هستند که بر گلبرگ ها

 نشسته اند . شبنمی که از طراوت آن روح آدمی خرم می شود و پرندگان را بر شاخه ها به توصیف

درخت و گل وا می دارد.

 

ای بهار ! وقتی که تو پلک می زنی دنیا چه زیبا می شود ! کاش بهار عمر ما هم همچون تو تکراری

می شد .

 

 

 

                                                                            یا حق ...

نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت توسط نیلوفر| |
ستــــــــــاره من www.hamtaraneh.com

بعد از تمام تاریکی های زمین که تاریکی شعرهای مرا ،
 درون خود می بلعد ،
 تا آخرین نفسهای شعرم تو را غزل می کنم
میخواهم نامم تنها اسمی باشد کــــــه
 در دفتر عاشقانه هایت به ثبــــت میـــرسد
میخواهم مالک همیشگی روشنی قلبت باشم
 و هرگاه تنها شدي تورا ببینم
 و تنهاییت را با سرانگشتان مرطوبم پاک کنم.
 هنوز زلالی نی نی چشمانت را زیارت نکرده ام...
هنوز دست هایم از لمس دستانت سیراب نگشته است.
تازه در کوچه آشنایی بودم که تو اسمم را
 روی اولین درخت حک کــردی
و همانجا قسم خوردم مرد مردانـــــــــــــه
عاشقت بمانم....
         
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت توسط نیلوفر| |

منتظرم.چشم های همیشه منتظر من دنبال کوچکترین نشانه ی برگشتنت همه جا را می کاود .

در بیداری هیچ نشانه ای پیدا نمی کند اما در خواب فرشتگان معصوم را می بیند که صدای

به هم خوردن بالهایشان آمدن تو را مژده می دهد .

من.اینجا تنها منتظر نشسته ام تا بر گردی. آمدنت نزدیک است . هاتفی نامرئی این را به من مژده

داد . او می آید اما من از خواب بیدار می شوم... 

 

 

                                                                                                  یا حق...

نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت توسط نیلوفر| |
اینو فقط واسه تو گفتم...

آخه خودت خواستی...

در کوره راه های تخیل
از کوی تو می گذرم
از کنار پنجره ی تو
از آنجا که خورشید همیشگی است
مهتاب جاودانه
وشب در پشت برج های نور،در زنجیر
آنجا که گرمایش گرمی عشق است
با کنجکاوی درب خانه ی دلت را می کوبم
شاید که به رویم گشاده شود
شاید که شبی دیگر میهمان تو باشم
تو سکوت تنهایی مرا شکستی
تو واژه ی دوستت دارم را
دوباره در اشعار من گنجاندی
تو این شقایق پژمرده را
با چشمه ی محبت خود آبیاری کردی
و دوباره
آه........
زندگی زیباست
آرامش نگاه تو
لحظه ها را پر می کند
با تو من دیروزها را
به قعر فراموشی می سپارم
و فردا ها را به آغوش می پذیرم
ای شهر زندگی
با من باش وبگذار که
بودن را لمس کنم
آری نگاه تو
هم چو دریای طوفان زده
مرا به کام می کشد
و هر بوسه ات
شهابی ست در آسمان عشق من
با من باش ای عزیزترینم
و بگذار که بودن را دوباره
احساس کنم

 

کجایی که الان صدامو بشنوی...

دلم برات تنگ شده...

 

نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت توسط نیلوفر| |
خیلی سخته که غرورت به خاطریه نفر بشکنه
خیلی سخته که همه چیزت روبه خاطر یه نفرازدست بدی اما

اون بگه : دیگه فراموش کن...

خیلی سخته که دوسش داشته باشی اما نتونی باهاش بمونی...
خیلی سخته که یه عمر با خیال یه نفرزندگی کنی
اما وقتی فهمیدعاشقشی بره و پشت سرشم نگاه نکنه...

چند روز پیش داشتم فکر میکردم عجب دنیای شیر تو شیریه...یه روز دلت واسه یکی پرپر میزنه از فکرش شب و روزتو نمی فهمی...از حس عشقی که بهش پیدا کردی خفه میشی به خاطرش به هزار بدبختی تن میدی...زندگیتو فقط در اون خلاصه می کنی
یه روز که از دستش میدی اول بهت زده میشی...بعد زار میزنی..گریه می کنی
عین خلها به در و دیوار میزنی..بعد عصبانی میشی..واسش خط و نشون میکشی
هر کاری می کنی که این رابطه خراب نشه...اما نمیشه
و تو می مونی و خودت و تنهاییت
و یه دل زخم خورده و یه روح آسیب دیده...با کلی خاطره و درد.
یه روز بعدش حس می کنی یکی دیگه اومده تو زندگیت بی اونکه بفهمی یا بخوای باهاش انس میگیری...یواش یواش جدیده جایگزین قدیمیه میشه البته هنوزم گهگاهی یاد اون گذشته ها می افتی ولی فقط یه آه میکشی و ممکنه چند تا قطره اشکم بریزی
اما به مرور زمان دیگه دفتر قدیمیه رو میبندی...و میذاریش تو صندوقچه خاطراتت
حتی اگه بر حسب تصادفم ببینیش یا باهاش برخورد کنی...دیگه هیچی آزارت نمیده دیگه ضربان قلبت تند نمیشه...دیگه دستات نمیلزره
الان فقط یه حس داری...به خودت می خندی که عجب احمقی بودم که وقتی رفت اونطوری دیوونه شدما
امامیدونی رفیق؟؟...این رسم زندگیه....یه رسم زشت و سنگدل...تا قیام قیامت
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت توسط نیلوفر| |

 

یه صفحه سفید، به همراه یک قلم

این بار  حرف ،حرف نگفته ست

یک حرف تازه

 نه از تو ...

 هی فکر  می کنم

هی با قلم به کاغذ سیخ می زنم

اما

 دیگر تمام صفحه ها معتاد  نامت اند 

انگار  این قلم

جز  با حضور نام تو فرمان نمی برد

در تمام صفحه های دفتر شعرم

 در گوشه های خالی قلبم

 در لحظه های  تلخ سکوتم و فکرهام

چیزی به جز تو  نیست که تکرار می شود

 مثل درخت در دل من ریشه کرده ای عزیز

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت توسط نیلوفر| |