تبليغاتX
عشق شیشه ای
تو اولین ترانه پرواز بودی!چه با شکوه بود آمدنت چه بی دوام بود ماندگاریت وچه بیاد ماندنی بود رفتنت

آدمها آرزوهای بزرگ دارند

آدمها آرزوهای کوچک دارند

آدمها حد وسط آرزوهایشان را فراموش میکنند گاهی

من با دلخوشی های کوچکم خوشبختم ،  پس آدمها همه می توانند خوشبخت باشند  حتی با دل خوشی های کوچک و رنگی ...

گمان میکنم گاهی باید آدمها را فراموش کنی تا فراموش نکنی که هنوز آدمی و هیچوقت نباید آدم ها را فراموش کنی تا فراموش نکنی که بی نیاز نیستی .

یا باید به شکل دیوانه وار دوست بداری یا اینکه قید عالم و ادم را بزنی و نزنی ..

 چه فلسفه ی گنگی دارد دنیای این روزهای آدمها توی بیراهه های احتمالی

عق می زد ... عق !!!

اوه ببخشید عق واژه ی دخترانه ای نیست ، بهتر است بگویم حالت تهوع  داشت ، یا مثلا حالش بد بود ، یا نه اصلا معلوم نبود که عق میزند یا ...  وای ببخشید  " عق " دخترانه نیست ؛  اصلا این وسط چه کسی حالش بد شد ؟؟؟

سر از کار آدمیت خودم هم در نیاورده ام هنوز ، چه برسد به آدمها .. آدمهایی که دیوانه وار دوستشان دارم ..

به گمانم باید خطوط درهم پیشانی ام را یک خط در میان بخوانم ...... و نقطه تمام ..

نه تمام نه ... قبل از رفتنم این را هم بگذار بگویم  :

" با دلخوشی های کوچکت خوشبخت باش تا حجمشان به مرور زیاد تر شود و آنوقت تو یک خوشبخت تمام عیار می شوی ... "

جوجه کلاغ

    

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت   توسط نیلوفر  | 

 

خوابی دیدم...

خواب دیدم با خدا قدم می زنم، بر پهنه ی آسمان صحنه هایی از زندگی ام برق زد در هر صحنه دو جفت

جای پا روی شن دیدم یکی متعلق به من دیگری متعلق به خدا وقتی آخرین صحنه در مقابلم برق زد به

پشت سر و به جای پاهای روی شن نگاه کردم فقط یک جفت جای پا روی شن بود... همچنین متوجه

شدم که این در سخت ترین و غمگین ترین دوران زندگی ام بوده این واقعا برایم ناراحت کننده بود و درباره

اش از خدا سوال کردم خدایا تو گفتی اگر به دنبال تو بیایم در تمام راه بت من خواهی بود نمی فهمم چرا

زمانی که بیش از هر وقت دیگری به تو نیاز داشتم مرا تنها گذاشتی خدا پاسخ داد:بنده ی عزیزم من در

کنارت هستم هرگز تنهایت نخواهم گذاشت اگر در آزمون ها و رنج ها فقط یک جفت پا دیدی زمانی بود

که تو را در آغوشم حمل می کردم...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت   توسط نیلوفر  | 

 

پیوند ما چه بی همتاست ... حسرت بر دلها می نشاند ...

   آنقدر با هم بوده ایم که گویی دنیای ما یکی شده ...

   نه زمان ... نه فاصله ...

هیچکدام از احساسم نمی کاهد ...

هیچ کس در هیچ کجا نمی تواند جایگاهت را در قلبم تسخیر کند ...

من و تو بی نظیر هستیم ...

به روایتی بهترین برای

دیروز ...

 امروز...

          و فردا های بی شمار ...       دوستت دارم ... 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت   توسط نیلوفر  | 

 

اگر اراده کند تا بتوانم

                           باری دیگر سلامی را تکرار کنم ...

پس اولین بدرود

                            تا درودی دیگر

آفتابی باشید

                            آسمانی باشید

                                                      و عاشق !

که عاشقی زیباست

                            و خداوند زیبایی دوست ...

 

سلام دوستای مهربونم

  عشق شیشه ای این بار می خواد از خوشحالی بنویسه

 دیگه تو حرفاش و شعراش غم نیست

من عاشقم ...

خیلی راحت بگم نیلوفر قصه ی ما دیگه غمگین نیست ...

ازدواج کرد تا عشقشو کامل تر کنه ...

حالا می خواد با عشقش تا آخر عمرش عاشقانه زندگی کنه ...

برام دعا کنید ... دوستتون دارم .... تا همیشه ...

                                                                            یا حق ... 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت   توسط نیلوفر  | 

 

   ثانیه ها به کندی می گذرند . گویی زمان متوقف شده است . تنهایی را احساس می کنم .

 به گمان از همه دور افتاده ام . اما صدای پایی را می شنوم . آهسته می آید .

صدای آشنایی است . خوب آن را به خاطر می آورم . صدای پای عشقی است .

صدای پای خدااااااا .....

 حالا او در لحظه هایم هست و من تنها نیستم . این زمان زیبا ثبت می شود . از بارش باران عشق

رنگها در اطرافم پراکنده شده اند و لحظه ها ناب و خداگونه .ثانیه ها در حرکتند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت   توسط نیلوفر  | 

من عاشقم ...

عاشق صدای شرشر باران . عاشق پنجره های خیس باران خورده و عاشق کوچه های نمناک انتظار .

 من عاشقم ...

عاشق شب های پر ستاره و مهتابی در کوچه پس کوچه های دلواپسی و دلتنگی در انتظار دیدار یک

آشنا . من عاشقم عاشق پاکی و معصومیت . عاشق نگاهی پاک و بی ریا . عاشق سبزی بهار

و عاشق تمام شقایق های عاشق دنیا .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت   توسط نیلوفر  | 

 

صدای باران را می شنوی ؟

 قطره های آن را که آرام آرام بر گونه هایت می افتد را حس می کنی ؟

آیا قدرت لایتناهی خدا را هم حس می کنی ؟ خدایی که بارانی به این زیبایی را آفرید .

پس همراه این قطرات زیبای باران شکرگزار نعمت های بی پایانش باش .

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت   توسط نیلوفر  | 

 

خداوندا !!!

سپاس تو را که بار دیگر طلوع خورشید را به من هدیه دادی.

قول می دهم امروز هرجا بروم مهری برسانم حتی با لبخند .

خداوندا ...

به من کمک کن که امروز را به شاهکاری بی همتا تبدیل کنم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389ساعت   توسط نیلوفر  | 

مدتهاست که دیگر نه بویی را می شنوم

و نه صدایی را

حتی حس قلم زدن در این غربتکده های مجازی را هم ندارم

خطم کم رنگ تر

چهره ام زردتر

و خنده هایم  مصنوعی تر

و روحم سنگین تر از جسمم شده

حتی دیگر جایی برای بهانه جویی ندارم

هرچه می اندیشم می بینم"هیچ" راهم ندارم

بیداری شب هایم طولانی تر و

ضربان قلبم کندتر شده

حتی نفسی برای کشیدن ندارم

نه جرات نگاه کردن به تقویم روی میز را دارم

نه شهامت بستن چشم هایم را

نه مهری در من مانده

نه ماهی...

آسمانم پرشده  از ستاره های بی نور

چون سیاهی شب پراز شبم

از فرشته ها هم می ترسم، آرزویی به دستشان نمی دهم

به امانت داری آنها هم شک دارم

دوست دارم از نگفتنی ها برایت بگویم

و به قول "حمید مصدق"

"کوه باید شد و ماند

رود باید شد و رفت

در من این جلوه اندوه ز چیست؟

در تو این قصه پرهیز که چه؟

در من این شعله عصیان نیاز

در تو دمسردی پاییز که چه؟

حرف را باید زد!

درد را باید گفت!"

و در دلم سنگینی می کند کوله باری از حرفهای ناگفته

اما نه...

بگذار حرفهای ناگفته ام برای همیشه پنهان بمانند

علامت های تعجب جملاتم بیداد می کنند وقتی برای سئوال هایم هیچ علامت سئوالی  جوابگو نیست!

جایی خواندم که نوشته بود اینجا گل ها را برای پرپر شدن دوست دارند!

مرا برای ساختن نشکنید

من برای شکستن دیر شده ام

خسته ام...

صبر هم شده بهانه من...

شاید هم تنها چاره من ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389ساعت   توسط نیلوفر  | 

آن روز
که دیوار شیشه ای قلبم را شکافتی
و درآغوش مهر و محبت دیگران آرام گرفتی؛
همه نوازشت کردند.
بوسه بر گونهء خیست زدند.
دلداری ات دادند که:
خوب شد؛ جستی. رها شدی. پرواز کردی.
از آن فضای تنگ و تاریک و سوت و کور
از آن جای نمور و بی مقدار
با آن هوای همیشه ابری اش.
رفتی
من ماندم و ...
من ماندم و ...
**
مانده ام.
گاهی اینطور می شود. اینجای نوشته نمی دانم چه بگویم. چند حرف به ذهنم می رسد اما کدام خوب است.
مثلا می شود گفت: من ماندم و تنهایی و دلی که علاوه بر تمامی اوصاف بدش. حالا؛ بی قرار هم هست.
می دانم. تا باد بیاید و از اینجا بروم. تا ابدالآباد. روی دست خودم باد خواهد کرد. (اینکه خوب نیست)
یا اینکه بگویم:
من ماندم و دل شکستگی و بی خیالی غیبت عجیب نا به هنگام تو. اصلا خوب کردی. ناز
شستت؛ آمدی؛ بردی؛ زدی؛ ریختی؛ شکستی و رفتی؛ خوب کردی؛ گلی به گوشهء جمالت.
(این هم که حرف من نیست).
و یا یک طور دیگر:
من ماندم و دلم. دل دلم. عیب ندارد. حالا از همان دیوار ترک خورده که تو... رفته ای.
اشعه های نور بر من می تابد. روشنم کرده. دلم روشن است که... (خوب این بهتر شد اما...)
**
هی... اماچه سود... وقتی که نیستی.
چه فرق می کند.
من این وقت ها
که بر سر سه راهی نوشته هایم می مانم.
گزینه چهارم را انتخاب می کنم:
(هیچکدام) را انتخاب نمی کنم.
سکوت
این( شاید عاشقانه) خیلی وقت است در انتهای همان نقطه چین های بعد از( من ماندم و) تمام شده.
دلم می خواهد بروم زیر باران قدم بزنم.
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت   توسط نیلوفر  | 

 

  باران از راه رسید و تو دوباره در خاطرم آمدی و تنم را به لرزه در آوردی و چشمانم

را مثل ابرهای آسمان بارانی کردی .

  کاش در آن شب بارانی بغض صدایم را می شکستم و می گفتم تا آخرین نفس

با من بمان !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت   توسط نیلوفر  | 

 

حتی وقتی می دانم نمی آیی !!!

   پشت همان میز دو نفره مینشینم 

     و به در خیره می شوم ...

انتظار تو را کشیدن هم زیباست ...

                                       باور کن !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت   توسط نیلوفر  | 

مطمئن باش و برو...

ضربه ات کاری بود...

دل من سخت شکست...

و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی...

 به من و عشقی پاک...

 که پر از یاد تو بود...

و خیالم میگفت:تا ابد مال تو بود...

تو برو...

 برو تا راحت تر فکرهای دل خود را سر هم بند زنم...

 مطمئن باش و برو...

 

       ضربه ات کاری بود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت   توسط نیلوفر  | 

 

نام تو را آورده ام دارم عبادت می کنم

گرد نگاهت گشته ام دارم زیارت می کنم

دستت به دست دیگری از این گذشته کار من

اما نمی دانم چرا دارم حسادت می کنم

گفتی دلم را بعد از این دست کس دیگر دهم

شابد تو با خود گفته ای دارم اطاعت می کنم

من عاشق چشم توام تو مبتلای دیگری

دارم به تقدیر خودم چندیست عادت می کنم

گفتی محبت کن برو باشد خداحافظ ولی

رفتم که تو باور کنی دارم محبت می کنم

 

یا حق...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت   توسط نیلوفر  | 

               

 

خداحافظ به یک باره ، که حرف موندن حرف تکراره

خداحافظ که این گریه ، برای آخرین باره

خداحافظ که باز این بار ، دوباره وقتشه انگار

بباری ابر چشمات و ، جدایی رو کنی انکار

نخواستم عشق اینجوری ، نگفتم حتی مجبوری

تو این شب گریه آخر ، هنوزم تو ازم دوری

نخواستم بی خبر باشی ، برم یک دفعه تنها شی

به جرم منتظر بودن ، میون جمع تو رسوا شی

خداحافظ از این قصه ، که من دل کندم از غصه

هنوز از آخر قصه ، کسی حرفی نمی پرسه

خداحافظ

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت   توسط نیلوفر  | 

اگر حالا تنها دلیل بودنم .که مشتی خاطره از توست را نداشتم شاید ...

من هم می توانستم بی تفاوت دستهایم را به نشانه خداحافظی بالا ببرم

و همه چیز را به فراموشی بسپارم ...

اما نگاهت بهانه ای شد برای یک عمر انتظار کشیدن ... !!

من به هوای عشق توست که نفس می کشم ...

بگذار دمی در هوایت نفس تازه کنم ...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت   توسط نیلوفر  | 

 

 

صدایی از تو نمی شنوم...

انگار که فرسنگها با من فاصله داری.صدایت را در گوشم نجوا کن که مرهم

دل تنهایم است. به چشمانم بنگر تا غم ندیدنت را در نگاهم نظاره کنی.

در آسمان شیشه ای قلبم مرا ببین و به کوچکی دلم بیندیش ...

و در جاده زندگی مرا تنها نگذار که جز آرزوی با تو بودن هیچ نخواهم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت   توسط نیلوفر  | 

دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت   توسط نیلوفر  | 

چگونه فراموشت کنم که سالها در خیالم سایه ات

 را می دیدم و طپش قلبت را حس می کردم و به جست وجوی

یافتنت به درگاه پروردگارم دعا می کردم که خدایا پس

کی او را خواهم یافت.

 چگونه فراموشت کنم که همزمان با تولدت

 در قلبم همه فراموش شدند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت   توسط نیلوفر  | 

آی خدا...

 

آی خدا خوش به حالت که دل نداری...

 

آی خدا خوش به حالت که غم وغصه نداری...

 

آی خدا خوش به حالت که مزه ی درد کشیدنو نچشیدی...

 

آی خدا خوش به حالت که هر چی می خوای٬داری...

 

آی خدا٬خوش به حالت که خدایی...

 

...

 

خدا٬دلم خیلی گرفته٬خیلی...

 

می فهمی معنی دل گرفتن چیه؟

 

می فهمی معنی...

 

چند روز دیگه بیشتر تا عید نمونده.. همه شادن و خوشحال..

 

 اما عید واسه من شده مثل یه کابوس..  

 

نمی دونم چی بگم...

 

خیلی وقت بود که تو وبلاگم هیچی ننوشته بودم...

 

خیلی وقت بود که حرفامو واسه خودم نگه میداشتم..

 

اما امشب دیگه...

 

پارسال عیدو به خیلی ها تبریک گفتم٬اما...

 

اما امسال نمیدونم عیدو به کیا تبریک بگم...

 

فقط  میخوام بگم٬

 

عید همه ی اونایی که تنهان مبارک...

 

بازم خیلی حرفامو تو دلم٬تک و تنها نگه می دارم و...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت   توسط نیلوفر  | 

 

از شمال به رویای تو می رسم.به تصویری مبهم از دو سیاهی درشت در چشمانت.

از جنوب به کفشهایم که جز نشانی خانه ات چیزی در حافظه ندارد..

خورشید تو اما از مشرق من طالع می شود ...

و در مغربم اما دیواری است که از بلندای آن هیچگاه نخواهی گذشت...

هر آنچه از جغرافیا می دانستم همین بود !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت   توسط نیلوفر  | 

 

می ترسم.... ار بی تو بودن می ترسم.از اینکه چشم باز کنم و تو در کنارم نباشی.از این بیداری

میترسم.

از اینکه دستانم ترا نداشته باشند.از این گمراهی می ترسم.

از اینکه برایت بی معنا شوم .از این تنهایی می ترسم.

از نبودنت از این همه ترس می ترسم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت   توسط نیلوفر  | 

 

الف.میم.یاء.دال.

چهار حرفی که می توانند آغازی دوباره باشند.سرنوشتی را از نو رقم بزنند یا حتی نجات

بخش یک زندگی از دست رفته شوند.و چه زیبا واژه ای می سازند این حروف به ظاهر پوچ.

واژه ای که می تواند پرونده ی یک گل نو شکفته باشد.گل امید.گلی که در باغ هر دلی نمی روید.

بارانی می خواهد از عشق و وفا و نورانیتی از مهر.اگر باغبان توانایی هستی باغی پر از غنچه های

نوشکفته ی امید .هزار بار تقدیم تو باد.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت   توسط نیلوفر  | 

وقتی به چهره ی تو نگاه می کنم . خود را می بینم که آواره ی بی تو ماندن شده ام.

خود را می بینم که دعا می کنم تا رخسارت را از من پنهان نکنی.اما افسوس و صد

افسوس که تو مرا می رانی و به من درد و گریه را هدیه می دهی.

و من باززززززززززز تنها می مانم.

ای عشقه من ...

از من فراری نباش.من به جز عشق و با تو بودن چیزه دیگر نمی خواهم.

کناره تو بودن برایم مانند این است که پشتم کوهی بزرگ ایستاده است.

کوه را خراب نکن زیرا من تنها می مانم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت   توسط نیلوفر  | 

 

امروز در پس آرزوهای گمشده ام دوباره تو را یافتم.

همانگونه مغرور و سرکش و این بار هم فکرم را

به تازیانه ی غرورت رنجاندی.

نمی دانم شاید آن روز که صفحه ی آرزوهای دست نیافتنی ام

را بستم فکر می کردم دیگر هیچ وقت به سراغت نخواهم آمد.

اما این دل تنهای من باز اشتباه کرد

و باز مسیر طولانی فراموشی را میانبر زد...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت   توسط نیلوفر  | 

 

بی تو .امروز و فردایم یکی است و زمان برایم راکد می ماند .

ذهنم پر می شود از سکون و زندگی ام روی دور تکرار دلتنگی و انتظار می چرخد و می چرخد . . .

انگار بی تو همه لحظه های خوب برایم عمر حباب دارند .

دست نیافتنی ترین آرزویم !!

من بی تو تا دنیاست فردایی ندارم . . . !!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت   توسط نیلوفر  | 

 

بین ما فاصله ای نیست به جز فراموشی.

تو را به یاد خواهم آورد. تو را به یاد خواهم داشت . تو را هر شب در رویاهایم تکرار خواهم کرد

و هر روز صبح که برمی خیزم گوشه ی لبم خنده است .

بین من و تو رازهای نگفته ایست که هرگز به کلام نخواهم آورد .

برایت "" دوستت دارم "" را کجا بنویسم که ماندگار باشد؟؟؟ 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت   توسط نیلوفر  | 

در این روزهای غم انگیز.پاییز چه زیبا با نگاه نافذش برگریزان احساس را بر چهره ی گرم تابستان

نقاشی می کند و تو چه زیبا ترانه می شوی میان قطرات باران و بر وجود من می باری..

دستان گرمت سایبان همه ی سردی هاست.

                                                     بمان تا ابد

                                در بهار و تابستان و پاییز ... فقط تو بمان.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت   توسط نیلوفر  | 

 

امشب مثل عاشقی دیوانه

در کوچه های شعر به دنبال غزلی می گردم

غزلی که بتواند چشمان تو را توصیف کند

آخر من خود نمی دانم چشمانت را به چه چیز تشبیه کنم

با ستارگان نظیر نیست آخر جلا و درخشش آن از ستارگان افزونترند

با الماس همسنگ نیست زیرا از الماس هم لطیف تر است

ای ماه تو بگو تو که می دانی با چشمانش همتراز نیستی

تو هم توانای توصیف این دو گوهر فروزان را نداری ؟

ای خدا تو بگو امشب برایم

آیا چشمانش نور توست !!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت   توسط نیلوفر  | 

دلم تنگه واسه روزای کودکی روزای روشن

روزای بی غمی روزای دوست داشتنهای واقعی

خدایا ای کاش در همان دوران کودکی میماندم ویا میمردم

دلم تنگه برای گریه کردن

برای خندیدن....برای لج کردن بچگانه .... برای دوستان ... 

برای سایه درختان درتابستانهای کودکی....

برای خودم ....برای همه ....!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت   توسط نیلوفر  |