عشق شیشه ای
تو اولین ترانه پرواز بودی!چه با شکوه بود آمدنت چه بی دوام بود ماندگاریت وچه بیاد ماندنی بود رفتنت
مطمئن باش و برو...
ضربه ات کاری بود... دل من سخت شکست... و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی... به من و عشقی پاک... که پر از یاد تو بود... و خیالم میگفت:تا ابد مال تو بود... تو برو... برو تا راحت تر فکرهای دل خود را سر هم بند زنم... مطمئن باش و برو... ضربه ات کاری بود... نام تو را آورده ام دارم عبادت می کنم گرد نگاهت گشته ام دارم زیارت می کنم دستت به دست دیگری از این گذشته کار من اما نمی دانم چرا دارم حسادت می کنم گفتی دلم را بعد از این دست کس دیگر دهم شابد تو با خود گفته ای دارم اطاعت می کنم من عاشق چشم توام تو مبتلای دیگری دارم به تقدیر خودم چندیست عادت می کنم گفتی محبت کن برو باشد خداحافظ ولی رفتم که تو باور کنی دارم محبت می کنم یا حق... خداحافظ به یک باره ، که حرف موندن حرف تکراره خداحافظ که این گریه ، برای آخرین باره خداحافظ که باز این بار ، دوباره وقتشه انگار بباری ابر چشمات و ، جدایی رو کنی انکار نخواستم عشق اینجوری ، نگفتم حتی مجبوری تو این شب گریه آخر ، هنوزم تو ازم دوری نخواستم بی خبر باشی ، برم یک دفعه تنها شی به جرم منتظر بودن ، میون جمع تو رسوا شی خداحافظ از این قصه ، که من دل کندم از غصه هنوز از آخر قصه ، کسی حرفی نمی پرسه خداحافظ من هم می توانستم بی تفاوت دستهایم را به نشانه خداحافظی بالا ببرم و همه چیز را به فراموشی بسپارم ... اما نگاهت بهانه ای شد برای یک عمر انتظار کشیدن ... !! من به هوای عشق توست که نفس می کشم ... صدایی از تو نمی شنوم... انگار که فرسنگها با من فاصله داری.صدایت را در گوشم نجوا کن که مرهم دل تنهایم است. به چشمانم بنگر تا غم ندیدنت را در نگاهم نظاره کنی. در آسمان شیشه ای قلبم مرا ببین و به کوچکی دلم بیندیش ... و در جاده زندگی مرا تنها نگذار که جز آرزوی با تو بودن هیچ نخواهم... چگونه فراموشت کنم که سالها در خیالم سایه ات را می دیدم و طپش قلبت را حس می کردم و به جست وجوی یافتنت به درگاه پروردگارم دعا می کردم که خدایا پس کی او را خواهم یافت. چگونه فراموشت کنم که همزمان با تولدت در قلبم همه فراموش شدند آی خدا... آی خدا خوش به حالت که دل نداری... آی خدا خوش به حالت که غم وغصه نداری... آی خدا خوش به حالت که مزه ی درد کشیدنو نچشیدی... آی خدا خوش به حالت که هر چی می خوای٬داری... آی خدا٬خوش به حالت که خدایی... ... خدا٬دلم خیلی گرفته٬خیلی... می فهمی معنی دل گرفتن چیه؟ می فهمی معنی... چند روز دیگه بیشتر تا عید نمونده.. همه شادن و خوشحال.. اما عید واسه من شده مثل یه کابوس.. نمی دونم چی بگم... خیلی وقت بود که تو وبلاگم هیچی ننوشته بودم... خیلی وقت بود که حرفامو واسه خودم نگه میداشتم.. اما امشب دیگه... پارسال عیدو به خیلی ها تبریک گفتم٬اما... اما امسال نمیدونم عیدو به کیا تبریک بگم... فقط میخوام بگم٬ عید همه ی اونایی که تنهان مبارک... بازم خیلی حرفامو تو دلم٬تک و تنها نگه می دارم و... از شمال به رویای تو می رسم.به تصویری مبهم از دو سیاهی درشت در چشمانت. از جنوب به کفشهایم که جز نشانی خانه ات چیزی در حافظه ندارد.. خورشید تو اما از مشرق من طالع می شود ... و در مغربم اما دیواری است که از بلندای آن هیچگاه نخواهی گذشت... هر آنچه از جغرافیا می دانستم همین بود !!! می ترسم.... ار بی تو بودن می ترسم.از اینکه چشم باز کنم و تو در کنارم نباشی.از این بیداری میترسم. از اینکه دستانم ترا نداشته باشند.از این گمراهی می ترسم. از اینکه برایت بی معنا شوم .از این تنهایی می ترسم. از نبودنت از این همه ترس می ترسم... الف.میم.یاء.دال. چهار حرفی که می توانند آغازی دوباره باشند.سرنوشتی را از نو رقم بزنند یا حتی نجات بخش یک زندگی از دست رفته شوند.و چه زیبا واژه ای می سازند این حروف به ظاهر پوچ. واژه ای که می تواند پرونده ی یک گل نو شکفته باشد.گل امید.گلی که در باغ هر دلی نمی روید. بارانی می خواهد از عشق و وفا و نورانیتی از مهر.اگر باغبان توانایی هستی باغی پر از غنچه های نوشکفته ی امید .هزار بار تقدیم تو باد. خود را می بینم که دعا می کنم تا رخسارت را از من پنهان نکنی.اما افسوس و صد افسوس که تو مرا می رانی و به من درد و گریه را هدیه می دهی. و من باززززززززززز تنها می مانم. ای عشقه من ... از من فراری نباش.من به جز عشق و با تو بودن چیزه دیگر نمی خواهم. کناره تو بودن برایم مانند این است که پشتم کوهی بزرگ ایستاده است. کوه را خراب نکن زیرا من تنها می مانم. امروز در پس آرزوهای گمشده ام دوباره تو را یافتم. همانگونه مغرور و سرکش و این بار هم فکرم را به تازیانه ی غرورت رنجاندی. نمی دانم شاید آن روز که صفحه ی آرزوهای دست نیافتنی ام را بستم فکر می کردم دیگر هیچ وقت به سراغت نخواهم آمد. اما این دل تنهای من باز اشتباه کرد و باز مسیر طولانی فراموشی را میانبر زد... بی تو .امروز و فردایم یکی است و زمان برایم راکد می ماند . ذهنم پر می شود از سکون و زندگی ام روی دور تکرار دلتنگی و انتظار می چرخد و می چرخد . . . انگار بی تو همه لحظه های خوب برایم عمر حباب دارند . دست نیافتنی ترین آرزویم !! من بی تو تا دنیاست فردایی ندارم . . . !!! بین ما فاصله ای نیست به جز فراموشی. تو را به یاد خواهم آورد. تو را به یاد خواهم داشت . تو را هر شب در رویاهایم تکرار خواهم کرد و هر روز صبح که برمی خیزم گوشه ی لبم خنده است . بین من و تو رازهای نگفته ایست که هرگز به کلام نخواهم آورد . برایت "" دوستت دارم "" را کجا بنویسم که ماندگار باشد؟؟؟ نقاشی می کند و تو چه زیبا ترانه می شوی میان قطرات باران و بر وجود من می باری.. دستان گرمت سایبان همه ی سردی هاست. بمان تا ابد در بهار و تابستان و پاییز ... فقط تو بمان. امشب مثل عاشقی دیوانه در کوچه های شعر به دنبال غزلی می گردم غزلی که بتواند چشمان تو را توصیف کند آخر من خود نمی دانم چشمانت را به چه چیز تشبیه کنم با ستارگان نظیر نیست آخر جلا و درخشش آن از ستارگان افزونترند با الماس همسنگ نیست زیرا از الماس هم لطیف تر است ای ماه تو بگو تو که می دانی با چشمانش همتراز نیستی تو هم توانای توصیف این دو گوهر فروزان را نداری ؟ ای خدا تو بگو امشب برایم آیا چشمانش نور توست !!! دلم تنگه واسه روزای کودکی روزای روشن روزای بی غمی روزای دوست داشتنهای واقعی خدایا ای کاش در همان دوران کودکی میماندم ویا میمردم دلم تنگه برای گریه کردن برای خندیدن....برای لج کردن بچگانه .... برای دوستان ... برای سایه درختان درتابستانهای کودکی.... برای خودم ....برای همه ....!!!!!!!!!! دلم میخواست اونقدر بهت نزدیک بودم که هر وقت دلم گرفت سرمو رو شونه هات بزارم و یه دل سیر گریه کنم. آخه شونه های تو مطمن ترین تکیه گاه واسه این دل عاشقه... دلم میخواست اونقدر بهت نزدیک بودم که هر وقت دوست داشتم میومدم بغلت ومی بوسیدمت... دلم میخواست اونقدر بهت نزدیک بودم که هر وقت احساس ترس کردم بیام و تو منو تو آغوشت بگیری آخه آغوش تو آرامش بخش ترینه واسه منه بیقرار... دلم میخواست اونقدر بهت نزدیک بودم که اگه به مشکلی برخوردم تو کمکم کنی آخه من بجز تو، بجز تو کسی رو ندارم که دلش برام شور بزنه... اگه نزدیکم بودی اون وقت توبغلم فشارت میدادم اونقدرکه با تک تک سلولهای بدنم عجین بشی... آرزوی من اینه میدونم چیز زیادی از خدا خواستم ولی چیکار کنم دل دیگه کاریش نمیشه کرد... در ناکجای نبودن گم شده ام حضور پیدا نمی کنم٬ مگر تو صدایم کنی این آخرین کلام من است سکوت!! توهم : رمز پایداری است عشق را باور نکن که مرز جنون و ویرانی است ما با هم به جنون رسیده ایم ! اینک توهم است بین ما اینک این منم در آخر صدای تو اینک این تویی در کلام من .... بهشت و جهنم
بهشت توئی
مگر بهشت کجاست؟
بهشت نقطه ی اوج زیباییهاست
و تو...
یاد آور عطر بهشتی
یادت می آید؟
با خط خودت نوشتی
که دوستم داری
و من...
از هرم نفسهایت
داغ شدم
به تنهایی تک درختی
در باغ شدم!
و تو...
حرارتم آبت کرد
خسته بودی؟!...آغوش گرمم خوابت کرد
و من...
از دوریت در جهنمی سوزانم
بهشت من ، سالها درنگ کن
بدون تو لحظه ای نمی مانم
امشب به وسعت تمامی شبهایی که تو را نداشتم..... دلم به حال تنهایی خود سوخت..... در کنار پنجره ام رویای دوست داشتنت را...... به دست اشکهایم می سپارم ..... تا همچون تو در خاطراتم مدفون شوند...... میخواهم تنهایی ام را به آغوش گرمی بفروشم..... نه به آن مفتی که تو خریدی ...... به بهای سالهای باقی مانده از آینده ام!!!! قلبم را پس میگیرم و کوچ می کنم...می خواهم به جایی بروم که نگاهی روی سایه ام سنگینی نکند! و یادی ذره ای دلخوشم نکند... به تکه ای از آسمان برای سقف تنهایی ام راضی ام . ولی ... می دانم تا ابد یک مسافر خواهم ماند . یا حق... به روایت زندگی 3 سال که دارم توی این وبلاگ می نویسم و از این بابت خیلی خوشحالم ... خیلی وقت ها خیلی چیزا بوده که دلم می خواسته اینجا بنویسم ولی می دونستم که نمی شه ! یا می نوشتم و پاک می کردم یا تو دلم نگه می داشتم و کلا از نگارشش منصرف می شدم ... هر دفعه می نوشتم و به شوق دیدن نظرات و هم دردی های شما وبلاگم رو باز می کردم ... فکر نمی کنم هیچ چیزی برای یه ولاگ نویس دلگرم کننده تر از نظرات دوستانش باشه ... و اما من 3سال که با شما هستم و هر روز داره به دوستام اضافه می شه و نمی دونم اگه اینجا رو نداشتم بعضی وقت ها باید چیکار می کردم ... خوشحالم ... خیلی خوشحالم که بین شما هستم و با یه دنیای متفاوت آشنا شدم و تمام این خوشحالی ها رو مدیون وبلاگ عزیزم هستم ... تولدش مبارک ... قطره های شبنم، بهار را بر گلبرگ ها شکوفا کرده اند ؛ انگار مروارید هایی هستند که بر گلبرگ ها نشسته اند . شبنمی که از طراوت آن روح آدمی خرم می شود و پرندگان را بر شاخه ها به توصیف درخت و گل وا می دارد. ای بهار ! وقتی که تو پلک می زنی دنیا چه زیبا می شود ! کاش بهار عمر ما هم همچون تو تکراری می شد . یا حق ... منتظرم.چشم های همیشه منتظر من دنبال کوچکترین نشانه ی برگشتنت همه جا را می کاود . در بیداری هیچ نشانه ای پیدا نمی کند اما در خواب فرشتگان معصوم را می بیند که صدای به هم خوردن بالهایشان آمدن تو را مژده می دهد . من.اینجا تنها منتظر نشسته ام تا بر گردی. آمدنت نزدیک است . هاتفی نامرئی این را به من مژده داد . او می آید اما من از خواب بیدار می شوم... آخه خودت خواستی... در کوره راه های تخیل کجایی که الان صدامو بشنوی... دلم برات تنگ شده... یه صفحه سفید، به همراه یک قلم این بار حرف ،حرف نگفته ست یک حرف تازه نه از تو ... هی فکر می کنم هی با قلم به کاغذ سیخ می زنم اما دیگر تمام صفحه ها معتاد نامت اند انگار این قلم جز با حضور نام تو فرمان نمی برد در تمام صفحه های دفتر شعرم در گوشه های خالی قلبم در لحظه های تلخ سکوتم و فکرهام چیزی به جز تو نیست که تکرار می شود مثل درخت در دل من ریشه کرده ای عزیز

![]()

![]()


میخواهم مالک همیشگی روشنی قلبت باشم![]()
از کوی تو می گذرم
از کنار پنجره ی تو
از آنجا که خورشید همیشگی است
مهتاب جاودانه
وشب در پشت برج های نور،در زنجیر
آنجا که گرمایش گرمی عشق است
با کنجکاوی درب خانه ی دلت را می کوبم
شاید که به رویم گشاده شود
شاید که شبی دیگر میهمان تو باشم
تو سکوت تنهایی مرا شکستی
تو واژه ی دوستت دارم را
دوباره در اشعار من گنجاندی
تو این شقایق پژمرده را
با چشمه ی محبت خود آبیاری کردی
و دوباره
آه........
زندگی زیباست
آرامش نگاه تو
لحظه ها را پر می کند
با تو من دیروزها را
به قعر فراموشی می سپارم
و فردا ها را به آغوش می پذیرم
ای شهر زندگی
با من باش وبگذار که
بودن را لمس کنم
آری نگاه تو
هم چو دریای طوفان زده
مرا به کام می کشد
و هر بوسه ات
شهابی ست در آسمان عشق من
با من باش ای عزیزترینم
و بگذار که بودن را دوباره
احساس کنم![]()
خیلی سخته که همه چیزت روبه خاطر یه نفرازدست بدی اما
اون بگه : دیگه فراموش کن...
خیلی سخته که دوسش داشته باشی اما نتونی باهاش بمونی...
خیلی سخته که یه عمر با خیال یه نفرزندگی کنی
اما وقتی فهمیدعاشقشی بره و پشت سرشم نگاه نکنه...
چند روز پیش داشتم فکر میکردم عجب دنیای شیر تو شیریه...یه روز دلت واسه یکی پرپر میزنه از فکرش شب و روزتو نمی فهمی...از حس عشقی که بهش پیدا کردی خفه میشی به خاطرش به هزار بدبختی تن میدی...زندگیتو فقط در اون خلاصه می کنی
یه روز که از دستش میدی اول بهت زده میشی...بعد زار میزنی..گریه می کنی
عین خلها به در و دیوار میزنی..بعد عصبانی میشی..واسش خط و نشون میکشی
هر کاری می کنی که این رابطه خراب نشه...اما نمیشه
و تو می مونی و خودت و تنهاییت
و یه دل زخم خورده و یه روح آسیب دیده...با کلی خاطره و درد.
یه روز بعدش حس می کنی یکی دیگه اومده تو زندگیت بی اونکه بفهمی یا بخوای باهاش انس میگیری...یواش یواش جدیده جایگزین قدیمیه میشه البته هنوزم گهگاهی یاد اون گذشته ها می افتی ولی فقط یه آه میکشی و ممکنه چند تا قطره اشکم بریزی
اما به مرور زمان دیگه دفتر قدیمیه رو میبندی...و میذاریش تو صندوقچه خاطراتت
حتی اگه بر حسب تصادفم ببینیش یا باهاش برخورد کنی...دیگه هیچی آزارت نمیده دیگه ضربان قلبت تند نمیشه...دیگه دستات نمیلزره
الان فقط یه حس داری...به خودت می خندی که عجب احمقی بودم که وقتی رفت اونطوری دیوونه شدما
امامیدونی رفیق؟؟...این رسم زندگیه....یه رسم زشت و سنگدل...تا قیام قیامت 



